ما و عشق به زندگی
به همراهانی که در رودخانه حقیقت نترسیده اند
به جویندگان راه ، به پویندگان جان ، به نوشندگان پاکی
به همراهانی که با چشم خود دیده اند
به همراهانی که سرنوشت خویش را بر پایه های استقامت برافراشته اند
به کاوندگان رنج ، به آنهایی که مرگ ایستاده را بر زندگی نشسته ترجیح داده اند
چنین باد به آنهایی که تحقیق را بر تقلید و واقعیت را برآرزو و معنی هستی هستا را بر نیستی و
پوچی ، حقیقت دانند . چنین باد به آنها که در جهان چراها سفرکرده اند ، به کسانی که خواهد
آموخت در جهان تن خویش چراها را پاسخی دهند

ما و عشق به زندگی

خُب ، که چی ؟
روزی که سخن آغاز شد ، من هنوز زاده نشده بودم .
و روزی که زاده شدم ، سخن گفتن نمیدانستم .
هنگامی که سخن گفتن آموختم،
به من گفتند :- هیس ...... ، خاموش !
زبانم برای سخن گفتن میگردد،
لبانم بسته است .

دستم برای نوشتن میرود ،
قلم شکسته است .
چشمانم برای دیدن بی تاب ،
پلکها خوابند.
گوشهایم تشنه شنیدن یک صدا ،
ولی صدا از جائی بر نمی خیزد . گلو ها بسته اند.

من این زبان و دست و چشم و گوش و لبان را برای چه میخواهم ؟
من این واژه دوستی را سالهاست که به زبان نیاورده ام.
این آبی صبح را به چشم ندیده ام.
من این هو هوی باد و خرامیدن نسیم را به گوش نشنیده ام.
و ننوشته ام با انگشتانم آنچه را محبت مینامند .
گفتن و شنیدن و دیدن و نوشتن جُرم است.
حتی اگر واژه « دوستی » باشد.
حتی اگر کلمه « محبت» باشد.

خوشحال میشم به این وبلاگ یه سر بزنی خیلی جالبه مطالب زیبایی داره ؟





تنهایی را دوست دارم زیرا بی وفا نیست 

سلام من اشکان هستم