فــاصـــلـه

فــاصــلـه

 

گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست ** بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست

 

گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن ** گفتی که نه باید بروم حوصله ای نیست

 

پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف ** تو رفتی و دیگر اثر از چلچله ای نیست

 

 

گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت ** جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست

 

 

رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت ** بگذار بسوزد دل من مساله ای نیست

 

مي خواهــــم بدانـــــم

 

آنگاه که غـرور کسي را له مي کني

 آنگاه که کاخ آرزوهاي کسي را ويران مي کني

 آنگاه که شمع اميـد کسي را خاموش مي کني

 آنگاه که بنده اي را ناديده مي گيري

 آنگاه که حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي

 آنگاه که خـدا را مي بيني و بنـده خـدا را ناديده مي گيري

 مي خواهــــم بدانـــــم

 دستانت را بسوي کدام آسمان بلند مي کني

 تا براي خوشبختي خودت دعا کني؟ 

 بسوي کدام قبله نمـاز مي گزاري

 که ديگران نگزارده اند...!