توی رگبار سیاهی حسم انگار تازه مونده  

توی رگبار سیاهی حسم انگار تازه مونده  

اون نگاه سردت اما قلب گرممو سوزونده   

من نگام ساده بود اما قلبتو ساده ندیدم  

جز فریب و حس غربت من از عشقمون نچیدم  

 تو نخواستی تا همیشه قدر بودن رو بدونی  

سرنوشت ما همین بود من و تو تنها بمونیم  

حالا جز چیک چیک بارون کسی اینجا آشنا نیست  

وقت تلخ رفتن باز دیگه اینجا جای ما نیست 

من و بارون توو خیابون داریم از فردا میخونیم  

که دوباره نکنه ما تنها بمونیم  

اشک چشمهامو میریزم پشت پای تو عزیزم  

تا شاید یه روز دوباره عشقو توو نگات بریزم  

وقتی که توو پیچ جاده آخرین نگاتو کردی  

دل من یه لحظه لرزید فکر میکردم بر میگردی  

فکر میکردم جای عشقت کینه توو صدام بمونه  

از تو و نگاه آخر از من و موندن بخونه  

بعد از اون خدانگهدار زندگیم تیره و تاره  

ولی عشقت توی سینه ام تا همیشه موندگاره

کوچه های زندگی

 

مي توان در كوچه هاي زندگي
پاسخ لبخند را با ياس داد
مي توان جاي غروب عشق را
به طوع ساده احساس داد
مي توان در خلوت شبهاي راز
فكر رسم آبي پرواز بود
مي توان با حرفي از جنس بلور
شوق را به هر دلي دعوت نمود
مي توان در آرزوي كودكي
با حضور يك عروسك سهم داشت
مي توان گاهي به رسم ياد بود
در دلي يك شاخه نيلوفر گذاشت
مي توان از شهر شب بو ها گذشت
عابر پس كوچه هاي نور بود
مي توان همسايه مهتاب شد
فكر زخم غنچه اي رنجور بود
مي توان با لطف دست پنجره
مهربان گنجشكها را دانه داد
مي توان وقتي خزان از ره رسيد
يك كبوتر را به كنجي لانه داد
مي توان در قلب هاي بي فروغ
لحظه اي برقي زد و خورشيد شد
مي توان در غربت داغ كوير
آن ابري كه مي باريد شد

تقدیم به خانم قاسمی