چرا عاشق نباشم

من که می دانم شبی عمرم به پایان می رسد
نوبت خاموشی من سهل و آسان می رسد
من که می دانم که تا سرگرم بزم هستی ام
مرگ ویرانگر چه بی رحم و شتابان می رسد
* پس چرا ، پس چرا عاشق نباشم *
من که می دانم به دنیا اعتباری نیست نیست
بین مرگ و آدمی قول و قراری نیست نیست
من که می دانم اجل ناخوانده و بی دادگر
سر زده می آید و راه فراری نیست نیست
* پس چرا ، پس چرا عاشق نباشم *
من که می دانم شبی عمرم به پایان می رسد
نوبت خاموشی من سهل و آسان می رسد
* پس چرا ، پس چرا عاشق نباشم *

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد ۱۳۸۸ ساعت 19:48 توسط اشـکـان
|
سلام من اشکان هستم