مـن خیـری ندیـدم از جـوانـی

       

  

 عـزیـزان رفتـم از دنیـای فانـی

                                                نچیـدم مـن گلـی از زنـدگانـی

          سـر قبـرم شقـایـق هـا بـریـزیـد

                                          کـه مـن خیـری ندیـدم از جـوانـی

 

ای کسانیکه مامور دفن من بودید دهانم را باز بگذارید تا آخرین بار پدر و مادرم را با نا امیدی صدا بزنم دستانم را بیرون گذارید تا ببینند چیزی با خود نمیبرم چشمان خسته ام را باز بگذارید تا برای آخرین بار دنیا و زندگی را بنگرم و تکه یخی بر مزارم بگذارید تا بجای چشمان خسته و قلب شکسته پدر و مادرم بر من بگرید وگل سرخی را بدست خواهر مهربانم دهید تا بدانند همدم آنها گلی بود که باغبان سر نوشت او را از گلستان زندگیش چید .

عشق چیست ؟

بین من و تو فاصله یعنی عشق

حتی فراق و حوصله یعنی عشق

نقد دلم به نسیه ی دیدارت

زیبای من ! معامله یعنی عشق

ناکام مانده جبر زمان ، حتی

در حل این معادله ، یعنی عشق

بار دگر مرا متولد کرد

قابلترین قابله یعنی عشق

شوری فتاده در همه ذرات

آغاز فصل چلچله یعنی عشق

یک نیمه شب به پای دلم بنشین

راز و نیاز و نافله یعنی عشق

من این غزل به وزن تو می گویم

با قیمتی ترین صله یعنی عشق

باید تلافی شب هجران کرد

روز وصال هم گله یعنی عشق

باید رسید ، مسلک ما این است

صحرا و خار و آبله یعنی عشق

تنها هدف ، خرابی دلها بود

طوفان و سیل و زلزله یعنی عشق !

 

مرگ عشق

                                    

                   

قصه معرفت و رفاقتتمام شد

 

زیر خاکستر ذهنم باقی ست آتشی سرکش و سوزنده هنوز یادگاری است ز عشقی سوزان که بودم گرم و فروزنده هنوز عشقی آنگونهکه بنیان مرا سوخت از ریشه و خاکسترکرد غرق درحیرتم از اینکه چرا مانده ام زنده هنوز گاهگاهی که دلم می گیرد پیش خودم می گویم آن که جانم را سوخت یاد میکرد از این بنده هنوز سخت جانی را ببین که نمردم از هجر مرگ صد بار به از بی تو بودن باشد گفتم از عشق تو من خواهم مرد چون نمردم هستم پیش چشمان تو شرمنده هنوز گرچه از فرط غرور بعد تو لیک پس از آنهمه سال کس ندیده به لبم خنده هنوز گفته بودندکه از دل برود یار چو از دیده برفت سالها هستکه از دیده من پنهانی لیک دلم از مهر تو آکنده هنوز دفتر عمر مرا دست ایام ورقها زده است زیر بار غم عشق قامتم خم شد و پشتم بشکست در خیالم اما همچنان روز نخست تویی آن قامت بالنده هنوز در قمار غم عشق دل من بردی و با دست تهی منم آن عاشق بازنده هنوز آتشی عشق پس از مرگ نگردد خاموش گر که گورم بشکافند عیان می بینند زیر خاکستر جسمم باقی است آتش سرکش و سوزنده هنوز

دوستش دارم اما

 

در انتظار عشق

خدایا چرا ادما بعضی وقتها نمی تونن حرف دلشون بزنن؟

به خدا دوستش دارم خیلی هم دوستش دارم نمی دونم چرا آروم می شم وقتی پیشمه ...وقتی باهامه دیگه از هیچ چیزو هیچ کس نمی ترسم . آخه خودش دوست داره من شجاع باشم .

دوست دارم هر طوری که اون دوست داره باشم دلم می خواد کسی جز اون من ونبینه

وقتی عصبانی میشه خیلی می ترسم ولی در عوض شادیشو به هیچ چیز عوض نمی کنم

خدا کنه همیشه  لبش خندون باشه چون با خنده اون انگار دنیا رو به من میدن ..

فقط می خوام بگم دوستت دارم

کوهپايه هاي عشق

 

هيچگاه نگذار در کوهپايه هاي عشق کسي دستت را بگيرد که احساس ميکني در ارتفاعات آنرا رها خواهد کرد

کاش قلبم درد تنهايي نداشت


کاش قلبم درد تنهايي نداشت

چهره ام هرگز پريشا ني نداشت

کاش برگ هاي آخر تقويم عشق

حرفي از يک روز باراني نداشت

کاش مي شد راه سخت عشق را بي خطر پيمود

 و قرباني نداشت

سکوت خود شکستم

مي دانم


مي دانم يک شب براي چشمايت خواهم مرد


چشمهايت هميشه پرازرازهاي شيرين است


و هزاران خاطره نگفته دارد


چقدر واژه هاي نا شنيده و تازه چشمهايت را

 دوست دارم


همان واژه هايي که در سکوت پلکهايت


پيدا کردم


مدتها به دنبال اواز ماه مي گشتم


تا ان را فداي نفسهايت کنم


اما امشب از تو مي خواهم تا  براي ستاره هاي


اخر ماه که هميشه تنهايند اواز بخواني


مهربانم


دستانت را بده به نفسهاي سردم


تا برويم به امتداد تماشا


تا انتهاي گشودن


بگذار دستانت سکوت عاشقانه رو بياموزد


بگذار در ريشه يخ زده غنچه هاي  پژمرده گونه ام


بوي فرشته بپيچد

فراموش نخواهم کرد

آري 

هرگز تو را فراموش نخواهم کرد: در مرگ آورترين لحظه هاي انتظار

زندگي را در روياهاي خويش دنبال کنم

رد روياها

و دراميدها

اگر ابرها گريستن را فراموش کنند

اگر پرندگان پرواز را فراموش کنن

اگر انسانها مهرومحبت را فراموش کنن

 من هرگز تو را فراموش نمي کنم

براي رسيدن به تو سوگندها نوشتم بروي گلبرگ هاي زيباي گل شقايق

وحال براي رسيدن به جدايي اشکم را با ياد تو مي ريزم و عشقم را با ياد

شقايق پرپر مي کنم تا فراموش کنم لحظه هاي با تو بودن را

 

نوروز  

 

مژده ای دل که  دگرباره بهار آمده است           خوش  خراميده  و با حسن  و  وقار آمده است
 به  تو ای  باد  صبا  می دهمت  پيغامی           اين پيامی است که از دوست به يار آمده است
شاد باشيد در اين عيد و در اين سال جديد          آرزويی است  که از دوست  به يار آمده است
                                                                                     

 

  

 

  يكبار دگر نسيم  نوروز وزيد نوروز و بهار و بزم ياران خوش باد
 در خاك وطن ، نه در ديار تبعيد

 نوروز! خوش آمدی صفا آوردی!

 دل‌ها به هوای روز نو باز تپيد

 غمزخم فراق را دوا آوردی
 همراه تو باز اشك ما نيز دميد 
 بويی مگر از ميهن ما آوردی!

 بر سفره‌ی هفت سين نشستن نيكوست
 هم سنبل و سيب و دود ِ كُندر خوشبوست
 افسوس كه هر سفره كنارش خالی ست
 از پاره دلی گمشده يا همدم و دوست

 هر چند زمان بزم و نوش آمده است ،
 بلبل به خروش و گل به جوش آمده است ،
 با چند بهار ، لاله‌ی خفته به خاك ،

 نوروز كبود و لاله پوش آمده است!

 نوروز رسيد و ما همان در ديروز
 در رزم نه  بر دشمن شادی پيروز
 اين غُصّه مرا كشت كه دور از ميهن
 هر سال سر آمد و نيامد نوروز !

 نوروز نُماد جاودان نوشدن است
 تجديد جوانی جهان كهن است
 زينها همه خوبتر كه هر نو شدنش
 باز آور ِ نام پاك ايران من است

 دلتنگ ز غربتيم و شادان باشيم
 از آنكه درست عهد و پيمان باشيم
 بادا كه چو نوروز رسد ديگر بار
 با سفره‌ی هفت سين در ايران باشيم

 شعر ها از نعمت آزرم

 

 

سال نو مبارک

   

ســال  ۱۳۸۷

به تمــامی دوستــان  تبـــریـک مـی گــویـم

هر روزتان نوروز

                         نوروزتان پیروز